آترینآترین، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

آترین کوچولو

16 ماهگی 28 فروردین 93

  امروز هم با همدیگه رفتیم پارک چمران جشنواره لاله،پارسالم آورده بودیمت اینجا اما گفتیم شاید امسال بشه عکسای خوشگلتری ازت بگیریم مامان جون. آخه پارسال نمیتونستی  خوب بیاستی اما امسالم راه افتاده بودی و یک جا بند نمیشدی،هی میخواستی بدوبدو کنی اینا هم عکسا:     داشتیم ازت عکس میگرفتیم که سر وکله این دختر کوچولو هم سن خودت پیدا شد ولی خیلی اخموووو بود     اینجا هم مامانی بهت گفتم بشین ،حالا هر جا میرفتیم میخواستی بشینی جیگرم       اینجا دیگه خسته شده  بودی و اصلا نمی ایستادی اینجا هم پات...
28 فروردين 1393

نوروز 1393

  اینقدر بازیگوش شدی مگه میشینی ازت 2تا عکس خوب بگیرن،آخر سر این تفنگت و بهت دادم سر گرم شدی   و اینم ژستایی که گرفتی:   ...
4 فروردين 1393

بدون عنوان

اینم مال یه روز که رفته بودیم خرید و یه دونه از این اسباب بازیها دیدی و گیر دادی سوارش بشم     ...
14 اسفند 1392

14 ماهگی

موشی مامان       فدای اون چشمای نلزت                 وای این همون کاریه که با تمام رژ لبهای مامانی میکنی!!! اول درشونو میکنی بعد انگشت کوچولوتو میکنی توشونننننن                     وای که جیگر مامان ،چقدر عکس گرفتن ازت سخته کلی انرژی میخواد ...
27 دی 1392

شمال 10 دیماه 92

بابایت یهو هوس شمال کرد و زنگ زدیم انزلی جا رزرو کردیم و از جاده رشت راهی شدیم. هوا نسبتا سرد بود ولی رطوبت شمال اونو تعدیل میکرد،جامون خیلی خوب بود رو به دریا و کنار پارک بزرگش،شب اول بارون وحشتناکی بود انگار واقعا زیر دوش حمامی،تازه باد هم داشت اما روز دوم هوا خوب شد و بارون بند اومد و رفتیم تو پارک کنار دریا عکس گرفتیم       این دونه های سیاهی هم که تو آسمون میبینی مرغایدریایی هستن کلی بهشون به به دادیم ازش فیلم گرفتیم     اینجا هم قاط زدی و زدی زیر گریه ،هم خسته شی وهم یخ کردی ،بوووووووووسسسس     اینم دوتا پیشی که باهاشون...
18 دی 1392

دومین یلدا سال92

  امسال یلدا خونه  بابا ی اینا بودیم دایی حسن و زن دایی هم بودن،یه لباس بافتنی هم مامان امسال برات بافته بودم که تقریبا آخرین کارهاش همون روز تمام شد و تنت کردم     آخمشو برم، جیگر مامان       اینم عکس دسته جمعی: ...
9 دی 1392

تولد یکسالگی

تولدت مبارک عزیز دل مامان و بابا   تولدت عزیزم با تم زنبوری بود :    اینم کیک زنبوریت جیگر مامان:     این لباسی که تنته جیگرم،  مال تولد یکسالگی مامان است اینم  مامان با همین لباس:     اون شب همش غر میزدی آخه درست وحسابی نخوابیده بودی، همش پفک میخواستی:           و در نهایت اینم  لب و لوچه پفکی آترین خانم:                اینم  خانواده 3 نفریمون مامانی: &nb...
30 آبان 1392

مسافرت شمال ومشهد شهریور 92

صبح راهی شدیم ،راه زیادی در پیش داشتیم تو این ماشین(sonata) یه بدی ای که داره خوابت نمیبره آخه صدای ماشین زیا تونمیاد ،اما تو پژوه زودی میخوابی خوبه آخه مسافت طولانی بود و حوصله ات سرمیرفت ،انقدر وولخورده بودی دستای مامانی درد گرفته بود جیگرکم،خلاصه رسیدیم گرگان و متاسفانه میخواستیم بریم خانه معلمش که نشد آخه خیلی جای باحالی قرار گرفته اول جاده ناهارخوران،پر بود ،اومدیم بالا یکی از کلبه های ناهار خوران رو گرفتیم توی جنگل بود خیلی جاش باحال بود ،مخصوصا  شبش،هنوز  نمیتونی راه بری و یهکو میبینی چهار دست و پا داری میری یکم تو مسافرت سخته ،چون همه جا مثل خونه آدم  نیست که !؟ دستای کوچولوتو اینطرف اونطرف میزنی ودهانت هم میکنی خدا ن...
29 شهريور 1392